غروب خیال...
تاريخ ارسال پست:
سه شنبه 11 اسفند 1394 |
نويسنده:
♥TAK PAR♥ |
|
تعداد بازديد:
112 |
در کوچه های سرد وتاریک شهر من
هزاران صدای خوش زنده است
هزاران گام خسته و برهنه می گذرد ...
در کوچه های سرد وخالی شهر من
صداست که منتظر است ... خاطره هاهمه تک تک به خواب رفته اند ...
و من ...
هنوز منتظر ، پشت پنجره ی بسته
به انتظار تو نشسته ام ...
باشد که چشمان شرمگینت را دوباره نظاره کنم ...
مطالب مرتبط
نظرات